کیست هیولا؟

یادداشتی بر فیلم فرانکشتاین

راحیل محمد‌زاده

دل‌تورو با (فرانکشتاین)  نه صرفاً بازآفرینیِ رمانِ مِری شِلی، که خوانشی شاعرانه و گوتیک از مسئله آفرینش، مسئولیت و تنهایی ارائه می‌دهد؛ فیلمی که زیباییِ بصری‌اش گاهی نفسِ تعلیق و وحشت را ربوده، اما در ازای آن عمقِ عاطفی و فلسفیِ تازه‌ای به کار می‌بخشد.

دل‌تورو تصمیم گرفته تمرکز را از وحشتِ خالص به سمت رابطه میان خالق و مخلوق ببَرد؛ رابطه‌ای که در فیلم تبدیل به یک «بروتس‌محور» تراژدی می‌شود. روایت، با وفاداریِ نسبی به تم‌های کلیِ شِلی، از شیب‌ها و پیچش‌های جدیدی سود می‌برد: گذشته ویکتور، موقعیت‌های خانوادگی و نیّت‌های او به‌ عنوان علمی که از مرزهای اخلاق عبور می‌کند، دقیق‌تر و شخصی‌تر پیش می‌رود و این امر به مخلوق اجازه می‌دهد هویتِ درونیِ خود را فراتر از برچسبِ «هیولا» تجربه کند. نقدِ دل‌تورو بر خودِ مدرنیته و تصویرِ «آدم‌خالق» جدی و ملموس است.

وِیکتور را با ترکیبی از برتریِ علمی و شکنندگیِ درونی بازی می‌کند؛ کسی که سرشار از تناقض است. نابغه‌ای که در عینِ تسخیرِ طبیعت، قادر نیست با پیامدهای اخلاقیِ کارش روبه‌رو شود. اجرای آیزاک، در نماهای صامت و نزدیک، بار درونیِ کارگردان را حمل می‌کند و توازنِ ظریفی میان غرور و پشیمانی برقرار می‌سازد.

جیکوب الوردی به‌عنوان مخلوق، عنصر قلب‌نگر فیلم است. بازنماییِ او انسانی‌تر و آسیب‌پذیرتر است تا زشت و صرفاً وحشت‌آور؛ بازیِ الوردی بر علیه کلیشه‌ها می‌ایستد و مخلوق را موجودی می‌کند که یاد می‌گیرد، می‌خواند و رنج می‌کشد و همین روند، همذات‌پنداریِ تماشاگر را فعال می‌کند. 

این دو اجرا به‌خوبی مکملِ هم‌اند: یکی خالقِ خودمحور ومتلاطم، دیگری مخلوقِ خام که با تجربه و سوگند به هویت، سوژه تراژیکِ فیلم می‌شود.

دل‌تورو با زبانِ بصریِ آشنا گوتیکِ اشباع‌شده از بافت‌ها، رنگ‌هایِ مات و کنتراست‌هایِ حساب‌شده جهانی را می‌سازد که هم زیبا و هم تهدیدآمیز است. دوربین دان لَستِن (در همکاریِ همیشگی با دل‌تورو) قاب‌هایی نقاشانه و ماندگار خلق می‌کند؛ نماهای زیرآب، بازتابِ نور بر سطحِ مرطوب و بافتِ پارچه‌ها، حسِ سیالیتِ فیلم را تقویت می‌کند. طراحی لباس و گریم نیز به شکلِ هوشمندانه‌ای شخصیت‌ها را به بافتِ داستان می‌چسباند. از دستکش‌های سرخِ ویکتور تا خطوطِ ساده و درعین‌حال غمناکِ مخلوق.

فیلم پیوسته با مفاهیمِ مسئولیتِ خلق، فاصله انسان از طبیعت و بازتابِ اخلاقیِ دانش بازی می‌کند. دل‌تورو از اسطوره‌سازی و نمادپردازی صرفاً برای تزئین استفاده نمی‌کند، بلکه هر نماد (مانند برگ، آتش یا آب) نقشِ رواییِ مشخص دارد. آب نمادِ تغییر و سیالیتِ هویت، و آتش نمادِ فروپاشی یا بیداریِ خطرناک. این نمادها به فیلم لایه‌ای فلسفی می‌دهند که از مواجهه مستقیم با سؤالِ «کیست هیولا؟» فراتر می‌رود.

گاهی زیورِ بصری آن‌قدر پررنگ می‌شود که ضربِ وحشتِ ناشی از موضوع را تضعیف می‌کند؛ یعنی فیلم گاهی بیشتر تزیینی به‌نظر می‌رسد تا تهدیدآمیز.

نقش‌های فرعی، به‌خصوص برخی شخصیت‌های زن، در مقاطعی می‌توانستند عمقِ بیشتری داشته باشند و از پتانسیلِ دراماتیکِ خود بهره ببرند.

در برخی ریتم‌های روایت، فیلم به‌سمت طولانی‌ شدن می‌رود؛ ۱۵۰ دقیقه زمانِ زیادی است و گاهی کششِ درونیِ سکانس‌ها کمتر از آنی است که لازم است.

دل‌تورو نه صرفاً بازخوانیِ کلاسیک است و نه تقلید؛ بلکه تلاشِ جسورانه‌ای است برای فروپاشیِ مرز میان خالق و مخلوق و نشان دادنِ بارِ اخلاقیِ آفرینش. این فیلم ثابت می‌کند که یک اقتباسِ معاصر می‌تواند هم زیبا باشد یا وحشی و هم شاعرانه باشد.

مقالات مرتبط

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.